خانه |  درباره ما |  ارتباط با ما |  آرشیو فصلنامه  
 
چهره ها و تحلیل ها
نظریه‌پرداز کافی در حوزه علوم انسانی نداریم
نظریه‌پرداز کافی در حوزه علوم انسانی نداریم
معاون فرهنگی و اجتماعی دانشگاه خوارزمی گفت: نظریه‌پرداز کافی در علوم انسانی نداریم و افرادی هم که نظریه‌پردازی انجام می‌دهند در مورد جامعه ایران نمی‌توانند تئوریهای خوبی ارائه دهند.
اقدامات تحولی
اتمام بازنگری حقوق عمومی، خصوصی و بین الملل در مقطع کار‌شناسی
اتمام بازنگری حقوق عمومی، خصوصی و بین الملل در مقطع کار‌شناسی
دبیر کارگروه تخصصی حقوق شورای تحول علوم انسانی از اتمام بازنگری رشته‌های حقوق عمومی، حقوق خصوصی و حقوق بین الملل در مقطع کار‌شناسی خبر داد.
پرونده های ویژه
در علوم انسانی عقبیم
در علوم انسانی عقبیم
در زمینه‌ی علوم انسانی عقبیم. دوستان که درباره‌ی علوم انسانی صحبت کردند، بدرستی بر روی اهمّیّت علوم انسانی، حتّی در صنعت، تکیه کردند؛ درست است. این آماری که این برادر عزیزمان دادند برای من جالب بود که گفتند در پیشرفت صنعتی، حدود چهل درصد مثلاً یا پنجاه درصد- مربوط به مسائل مهندسی و مربوط به مسائل فنّی است، حدود پنجاه شصت درصد مربوط به مسائل علوم انسانی مثل مدیریّت، همکاری، سخت‌کوشی است؛ راست می‌گویند، این خیلی مهم است.
مدیریت
علوم سیاسی
چرا علم بومی با عدم مقبولیت نخبگان علمی مواجه شده؟
چرا علم بومی با عدم مقبولیت نخبگان علمی مواجه شده؟
به‌‌‌ دلیل تسلط تفکر اسلامی بر تفکر ایرانی، نظریه‌ی روابط بین‌الملل با خاستگاه و نقطه‌ی عزیمت ایرانی (متأثر از ریشه‌های غیردینی و متناسب با اسطوره‌ها و استعاره‌ها ایرانی) بی‌رنگ و بی‌رمق است. آنچه بیشتر در اینجا مورد کنکاش باقی می‌ماند، تلاش‌هایی با ریشه‌های نظری و نظریه‌پردازی اسلامی از روابط بین‌الملل است. هرچند اخیراً تلاش‌هایی نیز در این زمینه توسط برخی از اساتید و دانش‌پژوهان این رشته شکل گرفته و در حال شکل‌گیری است، اما همان‌طور که جیمز روزنا در کتاب «پیش‌نظریه در سیاست خارجی» (که در سال 1966 منتشر شده است) اشاره می‌کند، این تلاش‌ها حالت «پیش‌نظریه» دارند تا نظریه‌ای منسجم. غلبه‌ی روش‌شناسی‌های علمی (به معنای مرسوم علم) بر جریان اصلی IR (که بیشترین مقبولیت را در ایران و در بین دانش‌پژوهان این زمینه‌ی مطالعاتی دارد) سبب شده است تا فرضیه‌ای «علمی» تلقی شود که یا صدق و صد احتمالی‌اش مشخص شود یا ابطال شود. همین موضوع یک چالش برای نظریه‌پردازی بومی است؛
حقوق
نهادینه‎سازیِ گفتمان حقوق‌بشری نسخه‌ی منفرده هرجامعه‌ای نیست
نهادینه‎سازیِ گفتمان حقوق‌بشری نسخه‌ی منفرده هرجامعه‌ای نیست
در گفت و گو با دکتر موسوي مجاب، عضو هيئت علمي دانشگاه تربيت مدرس به مسئله حقوق بشر پرداختیم. موسوی مجاب معتقد است که در جوامع غربی، افراط در زمینه‌ی حق‌مداری وتأکید بر جلوه‎های حقوق‌بشری تا حدی است که عملاً جانب تعهّدات و تکالیف انسانی به فراموشی سپرده شده است و انسان‌گویی به صورت فعّال مایشاء در سطح اجتماعی ظاهر می‌شود‌. آنچه که در ادامه می‌خوانید حاصل گفتگوی ما با دکتر موسوی مجاب می‌باشد.
علوم اجتماعی
اولویت با تغییر ساختار است
اولویت با تغییر ساختار است
دکتر غلامرضا جمشیدی‌ها دارای مدرک دکترای جامعه‌شناسی از دانشگاه منچستر، عضو هیئت علمی و رئیس دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران است. وی همچنین مسئولیت کارگروه علوم اجتماعی شورای تحول و ارتقای علوم انسانی-اجتماعی را برعهده دارد. وی اعتقاد دارد علوم اجتماعی در ایران در سطح نخبه‌ها مانده و به سطح عامه مردم کشیده نشده است و ما فقط تا درِ دانشکده جامعه‌شناس هستیم، از اینجا که رفتیم شخصیت دیگری هستیم. عضو هیئت علمی دانشگاه تهران با اشاره به مشکلات ساختاری نهادها و مراکز علمی می گوید باید ساختار تغییر کند؛ آن چنان که با تغییر ساختار در یک دانشگاه، دانشگاه‌های دیگر هم ملزم به تغییر ساختار سازنده می شوند. به کوشش سیاوش غفاری
روانشناسی و علوم تربیتی
روانشناسی هم نیازمند تحول است و هم تولید جدید
روانشناسی هم نیازمند تحول است و هم تولید جدید
دکتر هادی بهرامی احسان دانشیار روانشناسی و عضو هئیت علمی دانشگاه تهران است که هم اکنون رئیس دانشکده روانشناسی این دانشگاه را برعهده گرفته است. سیل ترجمه‌های عامیانه و کتاب‌های زرد در موضوع روانشناسی و تاثیر آن بر تحول در علوم انسانی و تولید علم دلیلی شد تا در یکی از روزهای بهار در دفتر ریاست دانشکده روانشناسی روبروی کوی نصر با او به گفتگو بنشینیم. او که پژوهش‌هایی در زمینه روش شناسی علم، روانشناسی سلامت و خانواده انجام داده است معتقد است که دوران تئوری‌های بزرگ در روانشناسی به اتمام رسیده است.
اخبار > رویکرد اقتصادی به حقوق از چه زمانی شکل گرفت؟
 


شماره خبر :٥١٢٤٤٤   تاریخ انتشار خبر : 1395/10/08    ا   ١٩:٥٥
 
رویکرد اقتصادی به حقوق از چه زمانی شکل گرفت؟
• حجت‌الاسلام‌والمسلمین محمدامین کیخافرزانه، معاون مرکز جذب و آزمون قوه قضائیه و مدرس دانشگاه علامه طباطبائی هستند که در شماره گذشته فصلنامه یادداشتی درباره رویکرد اقتصادی به حقوق از ایشان منتشر گردید که بهدلیل جذابیت و واکاوی بیشتر این مسئله، در این خصوص مصاحبه‌ای با ایشان انجام دادیم. مدرس دانشگاه علامه طباطبائی معتقد است بعدرنسانس، هستی‌شناسی، انسان‌شناسی و معرفت‌شناسی تفاوتی ماهوی پیدا نکرد بلکه ابزارهای شناخت و تأمین منافع مادی و معنوی انسان دچار تحول گردید و خواست و سعادت بشر در لذت‌های مادی خلاصه گردید! چیزی که قبل رنسانس متفاوت بود و به ابعاد روحانی و معنوی انسان نیز توجه می‌شد و این رویکرد با تحول در علم اقتصاد آغاز گردید.

به نظر حضرت­عالی در شناخت رویکرد اقتصادی به علوم انسانی علی‌الخصوص حقوق نقطه آغاز کجاست؟

به نظر بنده در بررسی و شناخت  هر مکتب اندیشه‌ای و تفکری نقطه آغاز شناخت خاستگاه و تبارشناسی آن مکتب است لذا در ابتدا لازم است به واکاوی خاستگاه و تبارشناسی رویکرد اقتصادی به حقوق بپردازیم برای مطلوب مذکور، لازم است مقدماتی را به‌طور خلاصه خدمتتان عرض کنم. ابتدا باید به رویکرد علوم انسانی قبل و بعد رنسانس بپردازیم و به این نکته توجه کنیم که قبل از رنسانس علوم انسانی مبتنی بر مبادی و مبانی ماوراءالطبیعه بود. یعنی وقتی کسی می‌خواست انسان را بشناسد مبتنی بر یک سری مبانی اندیشه‌ای با رویکرد وجود ابعاد مختلف برای انسان بود. به این معنا که هستی در تفکر  قبل از رنسانس مبتنی بر اندیشه وجود جهان‌های متعددبود. انسان هم وقتی می‌خواست تعریف شود به‌عنوان موجودی ذوابعاد حداقل دارای بعد جسمانی و روحانی شناخته می‌شد. مبتنی بر این هستی‌شناسی و انسان‌شناسی، معرفت‌شناسیهم، ‌رنگ و بوی خاصی می‌گرفت و خلاصه در تجربه و بعد مادی انسان نمی‌شد. فارغ از اینکه این گرایش‌ها قبل رنسانس مبتنی بر دین و مذهب باشد یا خیر. حتی رویکردهای غیرمذهبی هم به بعد معنوی انسان توجه داشتند. پس رویکرد علوم انسانی قبل از رنسانس-که انقلاب رنسانس را می‌توان انقلاب کبیر انسان‌شناسی بنامیم- یک هستی‌شناسی، انسان‌شناسی و معرفت‌شناسی را با هر رویکرد و مسلک و منشی تداعی می‌کرد که با بعد رنسانس فرق می‌کرد. درواقع قبل رنسانس همه علوم انسانی ابزاری بودند برای رسیدن به‌غایت و سعادت انسان. اینکه هر جامعه‌ای سعادت را در چه می‌دانست محل بحث ما نیست اما قطعاً می‌توان گفت قبل رنسانس سعادت انسان خلاصه در سعادت دنیوی نبوده است. علوم انسانی (اعم از حقوق، سیاست، اقتصاد...) که این سه‌شاخه در تمام مباحث رئوس علوم انسانی هستند، ابزارهای بودند برای رسیدن به غایاتی که صرفاً دنیوی نبودند؛ پس قبل رنسانس رویکرد قاطع و غالب ابزارگرایی اخلاقی بوده و مفاهیم ماورای مادیت داشتند مثل انصاف، عدالت و....

به نظر شما چه تحولی بعد رنسانس در مبانی اندیشه‌ای بشر اتفاق افتاده است؟

بعد رنسانس، هستی‌شناسی،انسان‌شناسی و معرفت‌شناسی تفاوتی ماهوی پیدا نمود و برای اینکه خاستگاه آن را درک کنیم لازم است کاملاً در فضای رنسانس قرار گیریم. در انقلاب کبیر فکری رنسانس شاهد این هستیم رویکرد انسان نسبت به هستی متفاوت شد. انسان همین جسم مادی بود و معرفت و ابزارهایی مثل وحی و عرفان کنار گذاشته شد. با این رویکرد اولاً غایات زندگی غایت سعادت مادی است و انسان غایت المرادش لذت می‌شود. همه خواسته‌های انسان به یک لذت شخصی برمی‌گردد. رویکرد معرفت‌شناسانه متحول می‌شود و تجربه انسان بعد از رنسانس به‌عنوان کاشف ابزارهای وصول به این مفهوم از سعادت محور قرار می‌گیرد و نه چیزی فراتر از آن. علوم انسانی ابزار مناسبی است برای رسیدن به رفاه دنیوی و سعادت دنیوی که در لذت خلاصه می‌شود (چون اصالت اللذت مبنا می‌باشد و چون غایت همان رفاه مادی انسان شده است) رویکرد تجربه گرایانه جدید اختراع‌شده و همه پیش‌فرض‌های انسان سابق پاک‌شده و انسان جدید می‌خواهد تجربه کند، آزمون‌ و خطا کند تا به مطلوب خود واصل شود. مبتنی بر این تجربه‌ها مکاتب مختلف ایجاد شدند.

قبل از رنسانس شاهد این هستیم که در فلسفه سیاست، حق حاکمیت با خدا در نظر گرفته می‌شود. در اقتصاد و حقوق به دنبال ارزش‌هایی مثل تعالی بشر و عدالت هستیم(که ابعاد ماوراء طبیعه هم پیدا می‌کنند) اما در رنسانس دنبال انسان‌محوری هستیم. اراده انسان تأمین‌کننده علائق او می‌شود. انسان‌محوری را برخی نتوانستند صحیح تبیین کنند. انسان‌محوری یعنی حاکمیت اراده انسان. یعنی انسان خود هرچه خواست بشود، در هر زمینه‌ای، مبتنی بر حب ذات و خویشتن دوستی انسان یعنی انسان بگوید "کن‌فیکون" و هرچه خواست همان بشود. این رویکرد در اقتصاد به قول آدام اسمیت موجبات اقتصاد لیبرالی، در سیاست موجبات دموکراسی (یا به‌صورت مستقیم یا به‌صورتغیرمستقیم ) و در حقوق اصل حاکمیت اراده و آزادی قراردادها را بنا نهاد. بنابراین اصل، حاکمیت اراده انسان یا همان آزادی بشر در اعمال اعتباری ارادی است.

به نظر شما بعد رنسانس چه تحولات اساسی در علم حقوق و مبانی آن ایجادشده است؟

درواقعدر دوره رنسانس ما شاهد حقوق خصوصی هستیم و در اوایل این دوره چیزی تحت عنوان حقوق عمومی نداریم. چون انسان‌محور بود و با رویکرد پوزیتیویستی می‌خواست پیش برود. اراده انسان تأمین‌کننده منابع لذات شد و لاجرم در حقوق هم دیدگاه بر این شد افراد هرگونه روابطی را بین هم تنظیم کنند مشروع است و حاکمیت فقط ضمانت اجرا را تنظیم می‌کند و نقش دیگری ندارد. پس نقش حاکمیت یک نقش مضیق و محدود است. لذا یک هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی و انسان‌شناسی تک‌بعدی داریم. البته در ادامه هماین نگرش تحول ماهوی پیدا نکردند.

برای ورود به بررسی مبحث رویکرد اقتصادی به حقوق لازم است نکاتی را تیتروار عرض کنم. اولاً باید جنس گزاره‌های حقوقی بعد رنسانس را بحث کنیم.بعد رنسانسمجموعه‌ای از گزاره‌های حقوقی می‌شود علم حقوق و نه مجموعه‌ای از حق‌ها و تعاریفی دیگر. بعد رنسانس این معنا از علم حقوق دچار تحولات متعددی شد. اندیشمندان متعدد مکاتب بعد رنسانس را درواقع بر 4 قسم می‌دانند. مکتب اقتصادی، مکتب حقوق رقابتی، مکتب حقوق بشری و مکتب سنتی. سه مکتب اول نگاهشان به حقوق نگاه ابزارگرایانه صرف است. ابزارهایی می‌خواهندکه اصالت اللذت را میسر کند. در این مقام حقوق از سنخ حکمت عملی می‌شود. مفهومی که در فلسفه حقوق غرب از آنبه‌عنوان علوم ابزاری یاد می‌کنیم. این علم اصالت ندارد. از علوم ثانوی و تبعی است و قدرت تشخیص خوب و بد ندارد. بنابراین آنچه در مورد غایات مهم است باید در حکمت نظری تبیین شود و سپس ابزار مناسب برای وصول به آن مطلوب مورد بررسی قرار گیرد. بنابراین عصر رنسانس بر آزمون‌وخطای انسان مبتنی است. (لذا لازم است مبتنی بر این مبانی اندیشه‌ای و نظام ارزش‌گذاری ،هر یک از این مکاتب را موردبررسی قرار دهیم) پس ما در حقوق به گزاره‌های انشائیه و نیز ترک فعل انسان و فعل انسان توجه می‌کنیم. در رویکرد جدید بعد رنسانسکه موضوع همه علوم انسانی رفتار مادی انسان و غایت همه آن‌ها رسیدن به سعادت دنیوی انسان شده است- ارکان 4 گانه گزاره حقوقی که عبارت‌اند از 1- واضع 2- موضوع 3- موضوع له 4- وضع ، دچار تحول ماهوی گردیده است. قبل از بررسی تحولات به واکاوی این 4 رکن می‌پردازیم. اولاً در سیاست و اقتصاد ما به  دنبال وضع قواعد اعتباری هستیم. موضوع و آنچه وضع می‌شود برای رسیدن به غایاتی است. این غایات قبل رنسانس و بعد آن دچار تحولاتی شد. موضوع له ما انسان‌هاهستند.. قبل رنسانس همیشه دعوا بود واضع کیست و طریق کشف گزاره‌ها و منویات آن واضع چیست؟ اگر خدا واضع است چگونه می‌توان اراده خدا را کشف کرد و خدای متعال چه هدفی مدنظر داشته است. از زمان معصومین یک سؤال اصلی در ذهن اندیشمندان اسلامی مشاهده می‌کنیم که آیا هرچه خدا گفت خوب، حسن و عدل است یا چون خوب بودن و عدل بودن یک ‌چیز جدای انتزاعی از حکم است، حکم خدا، به علت انطباق با آن حسن و عدل استاندیشمندان وحقوق‌دانان مسلمان باید در تحلیل‌های خودشان به این 4 مبحث بپردازند و به این سؤالات پاسخ بگویند که ارکان 4 گانه در تحلیل‌هایشان چگونه تبیین می‌شود؟ و به قول اصولیون من الواضع؟ چه کسی واضع است. بعد رنسانس خود انسان واضع شناخته شد و گزاره‌هایی ایجاد کرد. وقتی انسان قرار شد برای انسان، مبتنی بر حکمت نظری اعتباری کند، چون روش او روش تجربه گرایانه و پوزیتیویستی است، شاهد آنیم که تجربیات متعددی در علم حقوق که محل بحث ماست در مکاتب متعدد متجلی شده است که غالب نظریه‌پردازان حقوق قائل به این هستند در مکاتب مذکور،هستی‌شناسی­ها، معرفت‌شناسی­ها و انسان‌شناسی­های متعددی وجود دارد.

پس از بعد رنسانس شاهد شکل‌گیری مکاتبی در علوم انسانی هستیم که تنها برای ارضای حوائج انسان هستند و آبشخور تغییر در آن‌ها از اقتصاد شروع شد؟

بله، انسان بعد رنسانس دنبال نفع شخصی مبتنی بر تجربه است و در علم حقوق رویکرد او تبیین نفع شخصی مبتنی بر یک رویکرد اصالت الفردی است. در اقتصاد و سیاست هم همین امر به نحو دیگری تجلی پیدا کرد. اولین تجربه بشر موجبات ایجاد  اقتصاد خرد، حقوق خصوصی و دموکراسی مستقیم را فراهم نمود که به نظر مااز حیث هستی‌شناسی­، معرفت‌شناسی­و انسان‌شناسی­ رویکردی واحد را دارند در ادامه، حکمت نظری انسان که مبتنی بر هستی‌شناسی دنیاطلبانه، انسان‌شناسی تک‌بعدی و معرفت‌شناسی پوزیتیویستی بود به تجربه جدیدی دست‌یافت ( این سرخوردگی را در شکست تفکر آزاد با رویکرد منطق جنگل می‌توانیم درک کنیم مصداق آیه {إِنّ الْانسَانَ لَيَطْغَى.لو رآه َُاسْتَغْنىَ.ثمإِلىَ‏رَبِّكَ الرُّجْعَى} که وقتی انسان آزاد شد طغیان کرد و نابرابری‌های متعددی در جامعه اتفاق افتاد. فلاسفه عصر جدید یا همان رنسانس به این نتیجه رسیدند هرچند غایت زندگی دنیاست اما زندگی دنیایی در بعد اجتماعی تجلی پیدا می نماید. رویکرد اصالت الفردی مطلق شکست خورد و این فضا موجبات ایجاد مکتب اصالت الفردی متعادل و مقید را فراهم نمود. نظریه‌پردازان علوم انسانی به این نتیجه رسیدند که سعادت شخصی غایت اولیه بشر است و در مقام تزاحم و تعارض منافع باهم، سعادت اجتماعی باید دارای اولویت باشد و سعادت شخصی در کنار سعادت اجتماعی معنا پیدا می‌کند. با این رویکرد در اقتصاد، اقتصاد کلان را به اقتصاد خرد ، در سیاست رویکرد پالمانتاریسم و دموکراسی غیرمستقیم را به دموکراسی مستقیم و در حقوق، حقوق عمومی را بر حقوق خصوصی ترجیح می‌دهیم.در این رویکرد شاهد این هستیم که بعد رویکرد قبلی که هدف را نفع شخصی در نظر گفته بود، تحولاتی در اندیشه بشر رخ داد که حاکمیت دولت و وجود مستقل برای جامعه در ذهن اندیشمندان شکل گرفت. در ابتدا بعد رنسانس اگر در حقوق اصل را بر قواعد تکمیلی بدانیم در عصر جدید قواعد آمره پررنگ‌ترمی‌شود و دخالت دولت در سیاست ظهور و بروز بیشتری می‌یابد تجربه اولی بشر بعد رنسانس مبتنی بر مبانی اندیشه‌ای جدید، متأثر از الگوی اقتصاد خرد بود زیرا اقتصاد تجلی‌گاه اصلی معرفت‌شناسی پوزیتیویستی بود و تجربه‌گرایی انسان به اوج می‌رسید و به خاطر همین الگو حقوقدانان از تحلیل‌های اقتصادی استفاده کردند.تحلیل حقوقی مبتنی برتحلیل‌های اقتصاد خرد بود اما پس‌ازاینکه انسان سرش به سنگ خورد و این رویکرد را کامل و جامع ندانست، رویکرد حقوق در اقتصاد با رویکرد اقتصاد کلان شکل گرفت و حقوقدانان از اقتصاد تأثیر پذیرفتند و برای اجرای نظریه اصالت الاجتماع در حقوق از نظریه اقتصاد کلان تأثیر پذیرفته و مکتب حقوق رقابت که دخالت دولت در روابط اشخاص است ایجاد گردید. لذا ما نباید مکتب حقوق اقتصادی مبتنی بر اقتصاد خرد را در عرض حقوق رقابت، به‌عنوان یک مکتب جدبد بدانیم بلکه این‌هاصرفاً تجربیات انسان هستند در یک پارادایم. تجربه اول اقتصاد خرد شکست خورد لذا بشر در تجربه دوم به اقتصاد کلان رسید. پس تفاوت این دو مکتب تفاوت ماهوی نیست بلکه تفاوت در شناخت ابزارهای تأمین نفع مادی دنیوی انسان بود. مکتب بعدی مکتب حقوق بشری بود. درواقع بعد از مکتب دوم، بازهم مکتبی مبنی بر تجربه انسان شکل گرفت. انسان از رضایتمندی در بعد مادی تأمین نشد. ارزش‌های غیرمادی هم در جامعه موردتوجه قرار گرفت مثل اخلاقیات هر جامعه. نفع مادی گرایانه یا مبتنی بر زندگی مادی و حیوانی نمی‌تواند رضایت انسان را تحمل کند لذا ارزش‌های هر جامعه مدنظر قرار گرفت. بنابراین با این رویکرد جدید ما مواجه با این هستیم که مکتب حقوق بشری ایجاد می‌شود که دوباره کششی به مبادی قبل از رنسانس است ولی هنجارهای اجتماعی در این دوره با رویکرد تجربیو با محوریت لذت و علاقه بشر موردتوجه قرار می‌گیرد.

با تشکر از فرصتی که در اختیار ما قراردادید اگر صحبتی باقی‌مانده بفرمایید.

اولین نتیجه حرف ما این شد که این سه تجربه بشری مبانی و مبادی یکسانی دارند. اولین مکتب حقوق مبتنی بر اقتصادی خرد است که به آن مکتب تحلیل اقتصادی حقوق می‌گویند. مکتب دوم حقوق رقابتی که می‌توانآن را مکتب اقتصادی پست‌مدرن نامید و مکتب سوم مکتب حقوق بشری است که نوعی بازگشت به خود متعالی بشر است لذا این سه مکتب در واقع سه تجربه مختلف بشر در وصول به رضایتمندی حداکثری اوهستند. لذا اندیشمندان اسلامی لازم است این را مورد توجه قرار دهند که اگر قرار است در علوم انسانی تحولی ایجاد کنیم، رویکردهای بعد رنسانس بر مبادی واحدی استوار هستند ولی تجربیات انسان در حال تحول و تکامل بوده است وروش‌شناختی بشر هم مبتنی برآزمون‌وخطا بوده است. مکتب حقوق بشری اولین تجلی‌گاه بازگشت به خود است. به خود چندبعدی انسان. زندگی دنیوی و اخروی انسان. اما پاسخ این سؤال که زندگی مادی انسان و اراده‌اش در فلسفه اسلامی و حکمت عملی چه جایگاهی دارد؟ به‌صورت فی‌الجمله این است که به بیان امیرالمؤمنین(ع) رفاه اجتماعی از اهداف حکومت‌های انبیاء الهی استو این مسئله طبق آیات قرآن در نظام اندیشه‌ای اسلامی جایگاه ویژه‌ای دارد و از اهداف میانی نظام اسلامی است نه اهداف نهایی. سعادت دنیوی و اخروی انسان هدف علوم انسانی اسلامی است. تفکر اسلامی نه سعادت دنیوی صرف و نه سعادت اخروی صرف را می‌خواهد.در تفکر اسلامی انسان علاوه بر بعد مادی، دارای بعد معنوی نیز هستو می‌تواند با ابزار هاو طرق مختلف به معرفت دست یابد و این طرق، طرق حسی و تجربی صرفاً نیستکه امیدواریم در گفتگوهای آینده به تبیین و تنقیح بیشترجایگاه مکاتب مذکور در تفکر اسلامی بپردازیم.

 

خروج